این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
چشمهایم در هوایت خیره بردر مانده است
باز هم در آرزویت چشمها تر مانده است
چند سالی می شود کز من جدا هستی ولی
عشق بی نام و نشانت باز در سر مانده است
می روم تا آسمان در آرزوی دیدنت
در قفسهای زمینی عشق بی پر مانده است
در زمین در سرزمین جبری آدم هنوز
چون مترسک از من و تو باز پیکر مانده است
تا همیشه من اسیر ساعت دیواریم
در عبور لحظه ها یک لحظه آخر مانده است
کاش می شد بگذری از چشمهایم لحظه ای
چشمهایم در هوایت خیره بر در مانده است

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
تو بهترین بهونهی بودنم هستی
تو قشنگترین بهونهی زندگیم هستی
تو میتونی یه دوستِ خوب باشی و بهونهای برای آرامشم
تو میتونی یه معشوقه باشی و زیباترین بهونه برای عاشق شدنم
تو میتونی مثل پدری مسؤولیتپذیر و حامی؛ بهترین تكیهگاه تنهاییام باشی
تو میتونی مثل مادری مهربون مطمئنترین بهونهی لحظهی دلواپسیهام باشی
بهونهی قشنگی برام باش كه به اُمید بودن تو؛ زندگیم معنا پیدا كنه
عزیزم، همنفسم، یادت باشه كه تو بهونهی قشنگِ زندگیم هستی
چشمام از خاطره خیسه ، دلم از دلهره لبریز
نه تو از خودت گذشتی ، نه من از خودم بریدم آی خدا بهم بفهمون من کجای این جهانم بگو عاشقت نبودم ، نگو قسمت ما این شد
یادگاری می نویسم روی سنگ قبر پاییز
از غروبی که تو رفتی ، تا طلوعی که ندیدم
من با گریه هام می سازم ، تو با بی خیالی سر کن
از همون روز تولد ، قلب من گوشه نشین شد
قصه این جوری تموم شد ، تو بمون تا من بمیرم
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسيرت شد
قسم به شب نمي دانم
تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم